باز يه داستان جديد
هر روز يه داستان جديد خدايا من يعني طعم خوشي رو نبايد بچشم دلم خوش بود دارم ميبرم کاردرماني اما دو جلسه به خاطر تب و بي حالي نتونستم ببرمت سه شنبه مدارک رو با پدري برديم داديم بيمارستان مفيد براي کميسيون بابايي چون بايد ميرفت سرکار عزيز و خاله جون زحمت کشيدن اومدن خونمون ظهر من و عزيز رفتيم بيمارستان استرس زيادي داشتم و تند تند راه رفتنم دست خودم نبود انگار همه ماشين ها هم متوجه هراسان بودنم شده بودن و خيلي راحت ميذاشتن از بينشون عبور کنم و به بيمارستان برسم خداروشکر دکتر شريعتمداري که از فلو هاي دکتر غفراني بود چيز خاصي بهمون نگفت و قرار شد من دوباره وقت چشم پزشک براي معاينه مجدد بگيرم و از ي...



